تبليغاتX
خسته از شب های بلوغ!کجاست روزهای کودکی؟

آدمهاي ساده را دوست دارم همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارندهمان ها که براي همه

لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند؛ عمرشان کوتاه است. بس که

هر کسي از راه مي رسد يا ازآنها سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده

نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب آدم مي دهند!

+ تاريخ 2011/11/17ساعت 13 نويسنده مهسا |

 

 

دلم مانده است

پشت بی تفاوتی آدم ها وتفاوت های تو

همین دیروز یافتمت میان واژه های خیس

پشت زرد وقرمزها

میان بهت پرنده ها

تو تفال می زنی به بخت خویش

ومن هربار می گویم باشد ،خردنداری

بقیه اش برای تو!

باران هم بوی ریا می دهد

وقتی تودرخیابان سخاوت وزن می کنی

کوچه های اینجا نفس نمی کشند

چه دلگیراست این شهر! 

 

پ.ن:دلم می تپدبرای کودکانی که دنیایشان چقدربزرگتراز ۳۰۰۰و1۰۰۰۰۰هزارمیلیاردشماست!

+ تاريخ 2011/10/20ساعت 17 نويسنده مهسا |

هفت بار روح خویش را آزردم:

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلند مرتبگی خود را فروتن نشان  دادم  

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگیدم 

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزیدم

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شدم، به خویش تسلی دادم که دیگران هم گناه می کنند

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدم،و صبر را حمل بر قدرت و

توانایی ام دانستم !

ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کردم، درحالیکه ندانستم آن چهره یکی از نقاب های

خودش است و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشودم و انگاشتم که فضیلت است!

+ تاريخ 2011/9/14ساعت 12 نويسنده مهسا |

آسمان خراش ها

تماشای آسمان را

 از ما گرفته بودند

بمب های عمل نکرده

گشت و گذار در صحرا را

دریا نیزاستخر خصوصی دیکتاتورها بود

این دنیا به درد ما نخورد

ما در رویاهامان زندگی کردیم!

پ.ن۱:سی" ثانیه تفکر به پاس مقاومت مردگان متحرک شمال آفریقا در برابر مرگ ... مردمان مهموم و مهجور دوران که از بین آن همه بلای پیامبر گونه شان به "عبرت" می اندیشم !

پ.ن۲:سی" ثانیه سکوت به حرمت رنج ده مادری که امروز منتهای آمالشان رابه ابدیت سپردند!
 

+ تاريخ 2011/8/23ساعت 16 نويسنده مهسا |

سلام

آمدم

...از آمدن های دیگر

...تا ماندنی باشم

!نه راندنی

...همین

و این ساعت صفر ست

 

 + پ.ن  برای این مدت غیبت معذرت خواهیم پاسخگو نیست .مرسی از همه ی دوستانی که این مدت اومدن،مرسی ازمحبت بی بدیل ودوستی بی حدتون!

+ تاريخ 2011/8/12ساعت 17 نويسنده مهسا |

 

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم!

 

 

 

 

+ تاريخ 2010/9/29ساعت 18 نويسنده مهسا |

 

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم

زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

که نشد بال زدو پرواز کرد

زندگی اجبار نیست

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

تو عبور خواهی کرد

از همان پنجره ها

با همان بال و پر پروانه

به همان زیبایی

به همان آسانی

زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

زندگی آسان است

بی نهایت باید شد تا آن را یا فت

زندگی ساده تر از امواج است

پس بیا تا بپریم

وتا شبنم آرامش صبح

تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

+ تاريخ 2010/9/8ساعت 14 نويسنده مهسا |

 

 

نیمه شب گریخته درخلوت خاموش باغ های خرمای بیرون شهر ،درزیر مهتابی که درد

 می بارد ،سردرحلقوم چاه فروبرده است وفریاد می کشد (زندانی بزرگ خاک!) عظمتی که درزیستن

نمی گنجد .دلی که جامه تنگ وکوتاه بودن رابراندام خویش می درد  وسری هم

چون ...استخوانی طوفان های دریایی خشمگین وانفجارهای مهیب آتشفشانی دردناک رادر

خود می فشارد وچه رنجی!

رنجی که تا دم شمشیری کینه توز آن قله ی مغرورراشکافت ،فریادزد :

(به خداوندگارکعبه رها شدم!!)

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 2010/8/31ساعت 22 نويسنده مهسا |

 

 مرد زندانی میخندید.

شاید به زندانی بودن خویش.

شایدم به آزادبودن ما !

براستی زندان کدام سمت میله هاست؟(چگـــــورا)

+ تاريخ 2010/8/22ساعت 2 نويسنده مهسا |

 

بادلای مهربونتون تولحظه های قشنگتون منم دعا کنید!

  ازهرکرانه تیردعا کرده ام روان               باشدکزآن میان یکی کارگرشود

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 2010/8/14ساعت 18 نويسنده مهسا |

 

شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری

اما من تورا خوب می شناسم

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما

و همه مان
همسایه خدا

پ.ن:برای کودکانی که پای دنیایشان عجیب می لنگد!

 

+ تاريخ 2010/8/8ساعت 16 نويسنده مهسا |

چندسروده کوتاه وزیبا از رابیندرانات تاگور که خودم سروده ها شو خیلی دوست دارم

هر کودکی با این پیام به دنیا می آید

که خدا

هنوز

ازانسان نومیدنیست

******************************************

خدابه انسان می گوید

شفایت می دهم ازاین روکه آسیبت می رسانم

دوستت دارم

ازاین روکه مکافاتت می کنم

*******************************

خدا

نه برای خورشید

ونه برای زمین

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است

*********************

+ تاريخ 2010/8/2ساعت 10 نويسنده مهسا |

آمدنت با یه دنیا دلتنگی مبــــــارک

یاسها درکنار پنجره گل داده اند ودرختان آبستن شکوفه اند .

چقدردرراهروهای دلواپسی ونگرانی به انتظار بنشینم؟چقدر؟!

کی می آیی تاترکهای دلم را دررابر توشماره کنم!سپیده که میزند باخودم میگویم اکنون درچشم اندازم ظاهر می شوی وبایکسبد شکوفه نورنگاهم رابالبخند ت معطر میکنی.

به تو می اندیشم چون تودرذهن منی وجز تو هیچ کس نمی تواند جای خالی ات راپر کند .دروازه قب من به روی تو باز است چون تویی سنگ صبور من

چــــرا نمی آیی تابسان کودکی به بالینت بنشینم وزارزار بگریم وبگویم از غم هایت.

جوابم رابده آخربگو چه وقت به دیدنم می آیی .شب یاسپیده دم .

به من بگو ازکدامین راه عبور می کنی ازکدامین شهر می گذری؟ازکدام خیابان می آیی؟درکدام ساعت ؟درکدام دقیقه؟

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 2010/7/26ساعت 20 نويسنده مهسا |

 

مهم نیست
آدمی حریص باشی…
یا حوا یی اغوا گر…
مهم اینست
که سیبی باشی ممنوع!
دور…
غیر قابل دسترس…
تنها…
تک
رها..
مغرور..
تکیده بر تک درخت ارزوها…
بر بلندای اخرین شاخسارامید
زیر نور بی منت خورشید!

یا حتی..
افتاده در لجنزاری بدبو..
در اعماق عفن وتاریک فراموشی
زیر سایه ی سکوت و خاموشی!

وقتی ممنوع باشی…
نباشی…
نرسی…
نخواهی…
باز همان سیبی
که بهانه هبوطمی..

از عرش به فرش!


 

+ تاريخ 2010/7/19ساعت 16 نويسنده مهسا |

گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ...

گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم

گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم
...
اما دلــــــــــی را دفن نکنم ... !

گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بدرم

اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات من است نه از روی هوس ... !

خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم

با چشمهـــــــــای کور ،‌ اما خوابی را پرپر نکنم ... !

کلاغی باشم که قار قار کنم

پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم ... !

+ تاريخ 2010/7/12ساعت 12 نويسنده مهسا |